گالري عكس
|
|
|
|
|
بچه که بودم خیلی شر بودم ! نزدیک های آخر سال که بود مامانم که می خواست خونه تکونی کنه می دونست که با وجود من نمیتونه کاری انجام بده! به همین دلیل آخر سال من با بابام ۱ روز یا ۲ روز می رفتم سره کار! منم که آدم شر ! محیط جدیدی هم که برم شر بودنم بیشتر میشه! از ساعت ۷ صبح که با بابام می رفتم سره کارهمش با دوستای بابام کل می نداختم! یادش بخیر چقدر بابام حرص می خورد ولی هیچی بهم نمیگفت! کمی که فکر می کنم یادم میاد که من بچه که بودم دوست داشتم پلیس بشم! همیشه با پلیس ها رفیق بودم! به همین دلیل دوست های بابام نقطه ضعف من و پیدا کرده بودن! بهم می گفتن رژه نظامی برو منم که خر این کار و انجام می دادم! یادم میاد وقتی بابا به خاطر من اون روز رو از سر کار زودتر میاد بیرون من دارم از خواب میمردم! وقتی که میرسیدم خونه می دیدم کل خونه تمیز و خونه تکونی شده هست! منم که شر میرفتم دوباره خونه رو به گند می کشیدم! اگر غلط املایی داره به خوبی خودتون ببخشید! این عکس هم از ابیانه !
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 0:32 توسط علی
|
|
||