تبليغاتX
فتوبلاگ پرتقالی توپول فتوبلاگ پرتقالی توپول
امشب آخرین شب سال

من میترسم که پامو بذارم تو سال ۸۶ میترسم که توی سال ۸۵ کارهای خوبی انجام نداده باشم ولی نمی دونم چی کار کنم استرس دارم.

ایول از طرف دیگه کلی وقت دارم که بتونم کار های خوب انجام بده. باید بدونم که ۳۶۵ روز بیشتر وقت نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 22:15  توسط علی  | 

امروز ۱ روز دیگر...

آخرین روزه سال ۸۵ آخرین آفتاب سال ۱۳۸۵.

از یک جهت دوست دارم سال ۸۵ تموم بشه ولی از یک جهت هم میترسم.

تا شب ۲ تا مطلب دیگه می نویسم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 15:1  توسط علی  | 

امروز 3 روز دیگر...

از این خونه به اون خونه از این کوچه به اون کوچه از این شهر به اون شهر از این کشور به اون کشور از این زمین به اون زمین از این زمین به یه سیاره دیگه از این کهکشان به اون کهکشان این ها همه نشانه های اینه که بهار اومده و عید دیدنی ها شروع میشه.

همه بعد از سال تحویل میرند خونه بزرگترها برای احترام بیشتر میرند خونه مادر بزرگ و پدر بزرگ میرند خونه بزرگتر های فامیل عیدی میگیرند. من از وقتی که به دنیا اومدم فقط فقط یک مادر بزرگ داشتم و همیشه بعد از سال تحویل اولین جایی که میرم خونه مادربزرگمه.

بعضی وقت ها تنهایی در زندگی خیلی مهمه آدم میتونه به همه چیز در زندگیش فکر کنه و تصمیم مهمی در زندگیش بگیره. تنهای تنهام.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 22:20  توسط علی  | 

امروز 4 روز دیگر...

آره درست شنیدی آره ۴ روزه دیگه چه با حال آدم همیشه فکر  میکنه که برای انجام دادن کارهاش کلی وت داره ولی نه همیشه برای همه کاری دیره.

من دیروز در زندگی شکست خوردم که یکی از دوستم یک جمله ای گفت که از ناپلئون هست و زندگیم رو از این رو به اون رو کرد " انقدر شکست خوردم تا راه شکست دادن رو یاد گرفتم " این جمله رو خیلی شنیده بودم ولی الان خیلی رو من تاثیر گذاشت و خیلی حال کردم.

عمو نوروز اومده ( دیگه ادامش رو بلد نیستم)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 20:54  توسط علی  | 

امروز 5 روز دیگر...

امروز سالگرد فوت دائیم بود بی اختیار حالم بد شد وقتی که دایئم مرد من ۵ سالم بود خیلی خوب یادمه چه اتفاقی در او سال اوفتاد کاملا دائیم رو یادمه خیلی با حال بود از اون روز اگه اشتباه نکنم ۱۳ سال میگذره. این رو نوشتم که بگم که گذر زمان چقدر سریع بوده و من چقدر در این گذر زمان برنده بودم.

تو این ۴ روز تنها ترین روز های عمر بود هیچ وقت اینقدر تنها تو زندگیم نبودم. خیلی دلم گرفته.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 22:23  توسط علی  | 

امروز 6 روز دیگر...

همه این روز ها میرن ماهی بخرند تا سر سفره ۷ سین بذارن ما هم عکس میگیریم از ماهی ها که بذاریم سر سفره پرتقالی توپول.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 0:22  توسط علی  | 

امروز 7 روز دیگر...

امروز چهار شنبه سوری بود هر سال چهار شنبه سوری روز خیلی عالیه برای من بود ولی امسال خیلی روزه بدی بود.

یکی اینکه ساعت ۹ رفتم بیمارستان چشم لبافی نژاد برای عکاسی دیدم بیمارستان کيپ تا کیپ پوره آدم مجروح بود چشم مینداختی همه منفجر شده بودند یکی داد میزد یکی قش می کرد یکی هم یه بچه ۵ ماه رو آورده بود تخلیه چشم کنه خیلی وحشت ناک بود حیونی بچه خیلی دلم براش سوخت وای تا آخر عمرش باید با یک چشم ببینه دلم خیلی برای مادر پدر احمق سوخت كه خيلي نفهمند اونقدر حالم بد شد كه هيچ عكسي از بيمارستان لبافي نژاد نتونستم بگيرم. از بيمارستان اومدم بيرون گريه كردم آدم هميشه احساس ميكنه كه اتفاق براي ديگران ميوفته ولي آدم نميدونه كه اتفاق براي بچه 5 ماه هم رحم نميكنه.

دوم اينكه كه بيشتر دوستام دارن ميرن مسافرت و يكي از دوستاي خوبم رفت مسافرت و من خيلي تنها هستم.

اين هم عكس از چهارشنبه آخر سال ( سرخي تو از من زردي من از تو يا زردي تو از من سرخي من از تو نميدونم كدوم رو اول مي نويسن يا درست نوشتم يا نه)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 0:6  توسط علی  |