تبليغاتX
فتوبلاگ پرتقالی توپول
موندم تو وبلاگم چی بنویسم...

هر چی بنویسم به یک نفر بر می خوره . ماشاالله همه جور آدمی این بلاگ رو می خونه ...

نه میشه به آدم عادی چیزی گفت ... نه به آدماهی مذهبی نه به آدمهای که مذهبی نیسن نه به آخوندها نه به عرق خور نه به استاد دانشگاه نه به عکاس نه به خبرنگار نه به ....

آخه من تو اینجا چی بگم ؟؟؟ آخه من کجا عکس آپلود کنم ؟؟؟ آخه چرا من به هر کی یه چیزی بگم یهش بر میخوره؟؟؟ چرا؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 22:28  توسط علی  | 

آدم این عربهای ملخ خور و که می بینه به خودش میگه اینا چقدر احمقن بعد چند ثانیه می بینه که ما چقدر از اونا احمق تر ایم.
نمیدونم چرا کلا با کشور امارات حال نکردم.
این عربا تو زمان قدیم دم ساحلشون یه نوع ملخی بوده که اسمش دوبای بوده که این ملخ ها رو می خوردن. از این به بعد میشه اسمش دوبی. حالا واسه ما شاخ شدن بزرگترین برج دنیا ، بزرگترین مرکز خرید دنیا ، برزگترین فرودگاه دنیا و... مال ایناس . اینا کجا و ما کجا. بگذریم بهتره ، چون وارد بحث شیرین سیاست میشم. 

این عکس یک عکس پانوراما که از هتل آتلانتیس دوبی که روی جمیرا ( همون نخلی که این عربا تو آب ساختن ) گرفتم . بقیه عکسها رو اشالله میذارم

خدایا به ما یک همتی بده که حس و حال دانشگاه رو داشته باشیم و این دانشگاه کوفتی رودهن رو به آخر برسونیم. ( آمین )

* نکته اینجاس که سمت چپ این ساختمان از سمت راستش بزرگتره. (مشکل عکس نیست)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 0:57  توسط علی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 10:58  توسط علی  | 

من دیگه نمیدونم کجا عکس آپلود کنم! 
کسی شماره این محسن چاوشی نداره؟؟؟ یک عدد سوال برام ایجاد شده ببینم این برادر چاوشی چه انگیزه ای داشته برای این آلبوم جدید که انقدر گند زده؟
امسال درست و حسابی نشد این وبلاگ و آپدیت کنم!
هر سال دمه عید این بلاگ بوی عید می گرفت!

این هم یک سری عکس از بهنوش بختیاری که چند وقت پیش مهمون آتلیه پرستیژ بود!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 13:37  توسط علی  | 

منطق ماشین دودی این بوده که در زمان قدیم وقتی ماشین دودی ایستاده بوده و حرکت نمی کرده و ازش دود بیرون میومده همه ی مردم وایمیسادن نگاش می کردن و عین یک جسم مقدس باهاش بر خورد می کردن و به محض این که حرکت می کرده بچه ها بهش سنگ می زدن.

حالا می شه گفت منطق ماشین دودی همیه که وقتی یک نفر ساکت و آروم یه جا وایساده همه بهش احترام میذارن و به محض اینی که می خواد پیشرفت و ترقی کنه همه براش سنگ می ندازن.

حکایت ما جوون هماست که تا کاری رو شروع می کنیم همه برامون سنگ میندازن.

چه قشنگ گفته استاد "شهید مرتضی مطهری"

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 9:19  توسط علی  | 

یه تشکر می خواستم از همه انجام بدم. از اونایی که این چند سالی که منو بزرگ فرض کردن و منو تو میدون های بزرگ کاریشون راه دادن! از اونایی که وقت و بی وقت بهشون زنگ زدم تا به من تو کار کمک کنن. از اونایی که ... خیلی ها هستند شاید نشه اسمشون رو برد شایدم من از یادم رفته تشکر می کنم . و مهم تر از همه از مادر و پدرم که واقعا منو تو این چند سال باور کردن و همیشه همراه من در کار های سخت زندگی من بودن!
حالا که من کمی بزرگ تر شدم و تولد ۲۱ سالگیم رو به خودم تبریک می گم!
مرسی از همه اونایی که امسال تولدم منو سورپیریز کردن و کلی حال دادان!
و یک عکس خود شیفتگی از خودم و حسین (پسرخالم ) میذارم! مرسی از رامبد که این عکس و گرفته!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 2:15  توسط علی  | 

هرکسی یه چیزی میگه ولی میگن در هر شکست یک پیروزیه! امیدوارم همین باشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 14:26  توسط علی  | 

چند روز پیش توی خیابون بودم یکی اومد گفت آقای کاظمی اول فکر کردم که یه شخصیت مهمی ام اومدن منو ترور کنن بعد یکم دیگه فکر کردم گفتم شاید اومدن ازم امضا بگیرن (چه جو گیر شدم) این خانمی که امده بود جلو بگه که چرا وبلاگتون رو آپدیت نمی کنین! برام خیلی جالب بود!
چند روز قبل یه مهمونی خانوادگی بودیم بعد خیلی در کمال ریلکسی یکی از فامیلامون که حتی یک درصد هم فکر نمی کردم که وبلاگ منو بخونن ولی لطف می کنه این چرت اند پرت های منو می خونه!
و محمد عزیز که پسرخالمم میشه برای من میاد کامنت میزاره و من هم وقت نمی کنم اصلا جواب کامنتهاشو جواب بدم!

من شروع به یه کار جدید کردم خیلی خیلی فکرم مشغوله اشالله یکمی سرم خلوت بشه حتما یه آپدیت خفن خواهم کرد!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 13:20  توسط علی  | 

بعد یک مدت استراحت یک سفر ۲ یا ۳ روزه خوب می چسبه.
جاتون خالی یک سر کوچیک به اصفهان زدیم! خیلی خوش گذشت جای همتون خالی!
آدم توی این اصفهان رو که می گرده کلی حال می کنه! همش مکان تاریخی داره!

در آخر خیلی با کمال ریلکسی تصادف کوچیک کردیم!

این تصادف یکم برامون خاطره شد. به دلیل این که فردی که پشت فرمون بده نباید فاش بشه و همه ی دوستان وبلاگ نویس میشناسنش  به همین دلیل نامش رو نمیگیم چیه!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:25  توسط علی  | 

چه جالب من رفتم عمل کردم برگشتم!
خیلی جالب بود برام! یادش بخیر بچه که بودیم یک سری آدما که خیلی از سن ما بزرگ تر بودن به ما میگفتن بابا جون مواظب سلامتیتون باشین. خیلی مراقبت ازش بکنیم. ما هم تو دلمون به خودمون می گفتیم این شرو ور را چیه اینا میگن این آقا جون هم مثل ما بلند بشه بدو دیگه. اینا هیچیشون نیست. یکمی دیگه که بزرگ شدیم فهمیدم اینا واقعا نمی تونن بلند بشن. یکمی دیگه که گذشت فهمیدیم درد چیه یک کم دیگه که گذشت به دوستامو کوچیک ترها میگم مواظب سلامتی خودتون باشین.
ما زود به عمل کردن دیسک کمر رسیدم.  ولی به نظر من یه تجربه خیلی خوب بود.

اینم یک تخت جمشید.
بهار ۸۸

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:0  توسط علی  |