گالري عكس
|
|
|
|
|
خیلی جالب بود به محضی که گفتم می خوام این پست رو به چرت و پرت اختصاص بدم خود موضوع به دست اومد! من قبل از هر چیز از رویا خیلی تشکر می کنم که این حرف ها رو زدن! و من از همین جا اعلام می کنم که نه این رویا خانم رو میشناسم نه دیدمشون و نه پولی به ایشون دادم که بیان برای من کامنت بذارن! خیلی دوست دارم که با ایشون آشنا بشم!!! رویا جان اگه ممکنه شمارتون رو برام کامنت بذارین ( به جان خودم شوخی کردم جدی نگیرین ) رویا میبینی همه چه تائیدی کردن که من چه استعداد سرشاری دارم!!؟؟؟ کسی تا الان منو کشف نکرده!!! همه منو میشناس یه چیزی میدونن! من می خوام بدونم که اون کسانی که واقعا هوش و استعداد دارن چه استفاده ای ازش کردن؟؟؟ چه گلی به سر مردم زدن؟؟؟ من دوست دارم همون دیونه خودم باشم!!! رویا میدونی چرا این حرف ها رو میزنم! انسان اگه بدونه که با استعداده و تو کارش موفقه او وقت اعتماد به نفس دست میاره بعد دیگه باید یکی اینو جمع کنه!!! من بازم از شما تشکر میکنم! در مورد چنگیز حبیبیان هم بگم که عکس های خوبش رو تو بلاگم گذاشتم اونایی بخواین رو براتون میل میکنم! جمعه ای رفتیم گلاب گیری کاشان خیلی خوش گذشت!!! خیلی زیبا بود! جای خیلی از دوستان خالی بود! ادامه مطلب و عکسهاي بيشتر. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 1:47 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
از بچگی بهم می گفتن مار از پونه بدش میاد جلوی در خونش سبز میشه! این هم حکایت منه! من از همان بچگی از انشا بدم میمد ! حالا هم که رفتم دانشگاه استاد روانشناسی بهم گفت انشا بنویس منم نوشتم! سر فرصت میگم که چی نوشتم! دارم فکر می کنم که دفعه بعد می خوام بلاگم رو آپ کنم چه چرتی بنویسم! دوستان نظر بدن که من چه چرتی بنویسم!
این هم گروه با حالی اند به نظر من تا چند وقت دیگه تو تلویزیون میترکونن! اسم این افشانی (اسم کوچیکش یادم نیست) خیلی با حاله! این برنامه بوم سفیده که از شبکه جام جم پخش میشه!
ادامه مطلب و عکسهاي بيشتر. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:35 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
یادش بخیر که بچه تر که بودم لحیم کاری بلد بودم! یادمه که یه تلوزیون داشتیم که کنترلش یه چند سالی خراب بود بعد من گفتم این کنترل که خراب تر که نمیشه بیام من لحیم کاری کنم ، خدارو هم چه دیدی یهو دیدی درست شد! من این کنترل تلویزیون رو لحیم کردم درست شد! چه حالی می داد این لحیم کاری ! یادمه که سر کوچه مون یدونه مغازه الکتریکی بود اسمش آقا مجتبی بود من این آقا مجتبی رو سرویس کرده بودم! نکته: لحیم کاری یک نوع جوش کاری بر روی سیم برق و یا کیت های الکترونیکی! یادش بخیر اون زمان ها چه کار هایی که نمیکردیم! بچه بودیم ، با حال بودیم ، صادق بودیم ، دلمون پاک بود ، بی ریا بودیم ، حالا چی از اون بچگیمون که انقد صفت خوب داشتیم الان چیزی با خودمون یدک میکشیم؟؟؟ آره با توام با خود تو ، درست نگاه کن!!! بچه که تر که بودم گریه میکردم که کی بزرگ میشم، حالا که یکمی بزرگ شدم میخوام گریه کنم بگم کی کوچیک میشم! این هم مهراب قاسم خانی و زنش شقایق دهقان و دختر ۴ ماهاش (که اسمشو نمیدونم)!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:44 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم گرفته!!! زندگی بهم میگه آدم باش!!! ولی خیلی سخته! اونایی که آدم هستن کجای دنیا رو گرفتن؟؟؟ چه گلی به سر خودشون زدن؟؟؟ آدم باشم چی کار؟ بابا دیونگی هم یه عالمی داره برا خودمش. چرا به اونهایی که آدمن نمیگن مثله من باشن؟؟؟ بابا بسته! بابا منم آخر عاقبتم علی سنتوریه!!! ولی به جایی که بگن بهم علی سنتوری میگم علی عکاسی!!! نمیدونم چرا هرچی فکر میکنم میبینم سرنوشت من خیلی شبیه علی سنتوریه! آخرش منو میان خانه هنرمندان جمع میکنن!!!( خیلی وقته میخوام چرت و پرت بنویسم ولی وقت نشده!!! الان هم بهم خیلی حال نداد!!!)
اینم مسابقات تنیس دیویس که هر سال تو ایران برگزار میشه ولی هر سال ایران گند میزنه در حد تیم ملی! مربی پاکستان که تیمش امسال قهرمان جام دیویس شده بود می گفت ما تو کشورمون همچین امکاناتی نداریم که شما دارید این همه زمین تنیس یک جا کنار هم نداریم!
مسابقات تنیس جام دیویس در تهران |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 3:49 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم چرا این عکس ها رو انتخاب کردم!!! عکس های دیگه هم داشتم!!!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 6:38 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیدار تیم های پرسپولیس و استقلال - شادی گل تیم پرسپولیس - علیرضا نیکبخت و محسن خلیلی
دیدار برگشت تیم های پرسپولیس و استقلال در لیگ برتر فوتبال ایران |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:2 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
تعطیلات هم تموم شد! یادش بخیر تا پارسال که مدرسه می رفتیم وقتی که ۱۳ بدر می شد مثل آدم های دپرس میشدیم! نمی دونم چرا! ولی خیلی بد بود! امروز هم کمی استرس اون موقع رو داشتم! ولی تعطیلات جالبی بود! کلی خستگی در کردیم! کلی با رفیق ها گشت و گذار کردیم! در مجوع خوب بود! راستی منم امسال کنکور دارم ولی عین خیالم نیست! راستی چرا کسی باورش نمیشه که من دانشگاه علمی کاربردی تهران قبول شدم! خدایش کنکور داشت سخت بود! ولی امسال کنکور آزاد و سراسری هم دارم! به قول آدم های خوره درس : امسال سال سرنوشت سازیه ! امسال سرنوشت من ورق می خوره! این حرفها هم نیست به خدا کنکور سرنوشت انسان نیست! به قول شاعر رفیق بی کلک مادر ( چه ربطی داشت؟!) ایشاا... همگی سال خوبی داشته باشند! اون هایی که کنکور دارن ایشاا... سرنوشت تشون خوب رقم بخوره! این هم یک عکس از علی رضا منصوریان! تو هفته بد تمام عکساشو میذارم!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 2:4 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک سال ننوشته بودم! اول سال نو همگی مبارک! دوم اینکه سال خوبی داشته باشید! سالی پر از موفقیت! میتونیم شمارش معکوس سال ۸۷ رو از همین الان شروع کنیم! در ضمن تولد مامان من هم هست! مامانی که همیشه تو سختی ها کمکم کرده! و من خیلی اذیتش کردم! راستی دانشگاه هم قبول شدم! یوهوووووو!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 9:41 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
سال ۸۶ کلی اتفاقات جالب برای من افتاد! اتفاقاتی که هیچ وقت ممکنه برام اتفاق نیوفته ! شکست هایی که تو سال ۸۶ خوردم که باعث پیروزی من شد! از خدا می خوام که همیشه کمکم کنه ! همیشه خدا توی همه چیز دستمو گرفته و کمکم کرده! دوست دارم توی سال ۸۷ هم خدا همین کار و برام بکنه! دمه همتون گرم که یک سال دیگه پرتقالی توپول و در اصل علی توپول رو تحمل کردید! نمیدونم چرا هر سال که نزدیک سال تحویل که میشه یه چیزی آره یه چیزی تو گلوم گیر میکنه! یه ذره که بیشتر فکر می کنم میبینم چیزی نیست که تو گلوم گیر کرده اون تمام زمان هایی هست که تو سال ۸۶ از دست دادم! شاید سال ۸۷ سال آخری باشه که بنویسم شاید سال آخری باشه که رو زمین باشم شاید سال آخری باشه که ایرانم شاید شاید شاید ... یک سال نمینویسم! بلاگم رو سال بعد آپ دیت میکنم! تا سال بعد خداحافظ!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 21:40 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
بچه که بودم خیلی شر بودم ! نزدیک های آخر سال که بود مامانم که می خواست خونه تکونی کنه می دونست که با وجود من نمیتونه کاری انجام بده! به همین دلیل آخر سال من با بابام ۱ روز یا ۲ روز می رفتم سره کار! منم که آدم شر ! محیط جدیدی هم که برم شر بودنم بیشتر میشه! از ساعت ۷ صبح که با بابام می رفتم سره کارهمش با دوستای بابام کل می نداختم! یادش بخیر چقدر بابام حرص می خورد ولی هیچی بهم نمیگفت! کمی که فکر می کنم یادم میاد که من بچه که بودم دوست داشتم پلیس بشم! همیشه با پلیس ها رفیق بودم! به همین دلیل دوست های بابام نقطه ضعف من و پیدا کرده بودن! بهم می گفتن رژه نظامی برو منم که خر این کار و انجام می دادم! یادم میاد وقتی بابا به خاطر من اون روز رو از سر کار زودتر میاد بیرون من دارم از خواب میمردم! وقتی که میرسیدم خونه می دیدم کل خونه تمیز و خونه تکونی شده هست! منم که شر میرفتم دوباره خونه رو به گند می کشیدم! اگر غلط املایی داره به خوبی خودتون ببخشید! این عکس هم از ابیانه !
ادامه مطلب و عکسهاي بيشتر. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 0:32 توسط علی
|
|
||